معنی ضرب المثل ” حسود هرگز نیاسود ” + داستان

ضرب المثل حسود هرگز نیاسود

پربازدیدترین این هفته:

دیگران در حال خواندن این صفحات هستند:

اشتراک گذاری این مطلب:

فهرست مطالب:

حسادت یک احساس بسیار آزاردهنده است که مانند آتشی در درون فرد روشن می‌شود. این آتش، نه تنها آرامش فرد حسود را می‌سوزاند، بلکه مدام او را آزار می‌دهد و اجازه استراحت به او نمی‌دهد.

وقتی کسی به داشته‌های دیگران چشم می‌دوزد و از خوشبختی آن‌ها ناراحت می‌شود، در واقع خودش را در زندانی از ناراحتی و نارضایتی اسیر می‌کند. این شخص آن‌قدر درگیر احساسات منفی خود می‌شود که هیچ‌گاه طعم آرامش را نمی‌چشد.

اگر به این موضوع علاقه دارید، معنی ضرب المثل ” کسی که خودش را به خواب زده نمی شود بیدار کرد “ را از دست ندهید.

این ضرب‌المثل به ما یادآوری می‌کند که حسادت، بلایی است که ابتدا به جان خود فرد می‌افتد و مانند سمی است که آرام‌آرام روح را فرامی‌گیرد. پس بهتر است به جای نگاه کردن به زندگی دیگران، روی خوشبختی و پیشرفت خودمان تمرکز کنیم.

ضرب المثل حسود هرگز نیاسود

در این نوشته، می‌خواهیم با هم معنی، مفهوم و داستان پشت این ضرب‌المثل کهن ایرانی را کشف کنیم. با ما همراه باشید.

معنی ضرب المثل حسود هرگز نیاسود

بیایید با هم بفهمیم حسود چه کسی است:
حسود چه ویژگی‌هایی دارد؟ فرد حسود کسی است که وقتی خوبی‌ها و برتری‌های دیگران را می‌بیند، دوست دارد آن‌ها از بین بروند. چنین انسانی از دیدن مشکلات دیگران خوشحال می‌شود و از موفقیت و شادی آن‌ها ناراحت می‌گردد.

معانی این ضرب المثل:

انسان حسود هرگز آرامش ندارد، چون همیشه از موفقیت‌ها و دارایی‌های دیگران ناراحت و رنجیده‌خاطر است.

در صورت علاقه‌مندی، مطلب معنی ضرب المثل ” باری به هر جهت “ را از دست ندهید.

حضرت علی علیه السلام می‌فرمایند: الحَسودُ لا یَسود؛ یعنی فرد حسود به سیادت و برتری نمی‌رسد.

⭕ کلمه «یسود» از ریشه «سید» به معنای آقا گرفته شده است. پس «لا یسود» یعنی انسان حسود به بزرگواری و شرافت دست پیدا نمی‌کند. این عبارت با واژه «نیاسود» که در فارسی به کار می‌رود تفاوت دارد؛ «نیاسود» در فارسی به معنای نداشتن آرامش است. در هر صورت، هر دو معنا ـ چه در فارسی و چه در عربی ـ به سرانجام ناپسند فرد حسود اشاره دارند.

داستان ضرب المثل حسود هرگز نیاسود

در کتاب «انسان کامل» اثر استاد مرتضی مطهری داستانی خواندنی نقل شده است:

در دوران حکومت یکی از خلفا، مرد ثروتمندی، غلامی خرید. اما از همان ابتدا با او مانند یک برده رفتار نکرد، بلکه همچون فرزند خود با او برخورد می‌کرد. بهترین غذاها را برایش فراهم می‌کرد، لباس‌های فاخر به او می‌پوشاند و تمام وسایل راحتی‌اش را آماده می‌کرد. با این حال، غلام می‌دید که اربابش همیشه نگران و غمگین به نظر می‌رسد.

یک شب، ارباب راز خود را با غلام در میان گذاشت و گفت: «من می‌خواهم تو را آزاد کنم و ثروت زیادی هم به تو بدهم، اما همه اینها به یک شرط است. اگر این خواسته‌ام را برآوری، هرچه به تو داده‌ام حلالت باشد و حتی بیشتر هم خواهی گرفت. اما اگر انجام ندهی، از تو ناراضی خواهم بود.»

غلام پاسخ داد: «هر دستوری بدهی اطاعت می‌کنم. تو ولی نعمت من هستی و به من زندگی دادی.»

ارباب اصرار کرد: «نه، باید قاطعانه قول بدهی. می‌ترسم وقتی درخواستم را بگویم، قبول نکنی.»

وقتی غلام قول قطعی داد، ارباب گفت: «درخواست من این است که در زمان و مکانی که مشخص می‌کنم، سرم را از تن جدا کنی.»

غلام با تعجب گفت: «اما چنین کاری ممکن نیست!»

ارباب پاسخ داد: «چرا، تو قول داده‌ای و باید انجامش دهی.»

نیمه‌شب، ارباب غلام را بیدار کرد، کارد تیزی به او داد و هر دو به پشت‌بام خانه همسایه رفتند. آنجا دراز کشید و کیف پولی به غلام داد و گفت: «همینجا سرم را ببر و سپس به هرکجا می‌خواهی برو.»

اگر به این موضوع علاقه دارید، حتماً معنی ضرب المثل ” آدم گرسنه سنگ را هم می خورد “ را بخوانید.

غلام پرسید: «چرا چنین کاری می‌کنی؟»

ارباب گفت: «چون نمی‌توانم این همسایه را ببینم. مرگ برایم از زندگی با این شرایط بهتر است. ما رقیب یکدیگر بودیم و او در همه چیز از من پیشی گرفته است. از شدت حسادت، در آتش می‌سوزم. می‌خواهم قتلی به گردن او بیفتد و او را به زندان بیندازند. فقط در این صورت است که آرام می‌گیرم. اگر در اینجا کشته شوم، فردا همه خواهند گفت جسد او در پشت‌بام رقیبش پیدا شده، پس حتماً همسایه قاتل است. آنگاه او را زندانی و اعدام خواهند کرد و مقصود من برآورده می‌شود.»

غلام با خود اندیشید: «حالا که تو اینقدر سبک‌عقلی، چرا من این کار را نکنم؟ تو سزاوار چنین مرگی هستی.» پس سر ارباب را برید، کیف پول را برداشت و فرار کرد.

خبر این حادثه در شهر پیچید و همسایه را به زندان انداختند. اما همه در تعجب بودند که اگر او قاتل است، چرا باید این کار را در پشت‌بام خانه خودش انجام دهد؟ پس قضیه معمایی پیچیده بود.

وجدان غلام آرام نمی‌گرفت. سرانجام نزد حاکم رفت و حقیقت را این‌گونه فاش کرد: «من او را به درخواست خودش کشتم. او آنقدر در حسادت می‌سوخت که مرگ را به زندگی ترجیح می‌داد.»

وقتیب حقیقت آشکار شد، هم غلام و هم همسایه زندانی را آزاد کردند. [1]

[1]. انسان کامل، مرتضی مطهری، ص ۲۵۱

پیشنهادی: ضرب‌المثل «نان کسی را آجر کردن»

اینجا می تونی سوالاتت رو بپرسی یا نظرت رو با ما در میون بگذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *