داستان و مفهوم ضربالمثل “دستهگل به آب دادن”
این ضربالمثل برای مواقعی به کار میرود که فرد پس از زحمات زیاد و انجام کار به بهترین شکل ممکن، در آخرین لحظه به دلیل یک اشتباه کوچک یا بیدقتی، همه چیز را از دست بدهد و نتیجهی تمام تلاشهایش بر باد رود.
برای درک عمیقتر این موضوع، مطلب معنی ضرب المثل ” هرچه پیش آید خوش آید “ را بخوانید.
دلیل به وجود آمدن این اصطلاح، به یک رسم قداسی برمیگردد. در گذشته، وقتی مهمان بزرگی به خانهی کسی میرفت، میزبان برای نشان دادن احترام، یک دستهگل زیبا آماده میکرد. در هنگام ورود مهمان، این دستهگل را به سمت او میگرفتند تا از او استقبال کرده باشند. گاهی اوقات پیش میآمد که میزبان از شدت هیجان یا شاید لرزش دست، دستهگل از دستش میافتاد و داخل آب روان جوی یا حوض میافتاد. در این لحظه، نه تنها کار از کار گذشته بود و گل از بین رفته بود، بلکه میزبان نیز در برابر مهمان خجالتزده میشد. تمام زحماتی که برای تهیهی آن گل کشیده بود، یکباره نابود میشد.
به همین خاطر، امروزه از این ضربالمثل استفاده میکنیم تا وضعیت کسی را توصیف کنیم که پس از ماهها یا سالها تلاش و سرمایهگذاری، درست در آستانهی موفقیت، با یک اشتباه ناگهانی همه چیز را خراب میکند؛ درست مانند همان میزبانی که دستهگل زیبایش را درون آب انداخت.

در این نوشته، داستان و مفهوم ضربالمثل «دستهگل به آب دادن» را مرور میکنیم. با ما همراه باشید.
معنی ضرب المثل دسته گل به آب دادن
وقتی کسی موقع انجام دادن کاری، آن را به شکلی ناشیانه خراب میکند، معمولاً میگویند که او “دستهگل به آب داده”.

داستان (ریشه ) ضرب المثل دسته گل به آب دادن
در روزگاران گذشته، داستانی از گذشتگان به ما رسیده است. در یکی از روستاهای اطراف شهرکرد، جوانی زندگی میکرد که به گفتۀ اهل آن دیار، بخت یارش نبود و آدمی مشکلساز به شمار میرفت. هرجا که میرفت، اگر اتفاق ناگواری رخ میداد، همه به او نگاه میکردند. حتی اگر در آن ماجرا تقصیری هم نداشت، باز به خاطر بدشانسیاش او را مقصر میدانستند. مثلاً میگفتند اگر در فلان دعوا وسط نمیآمد، آن اتفاق نمیافتاد. این جوانِ بیپناه کمکم باور کرده بود که واقعاً آدم خوشاقبالی نیست.
در اینجا میتوانید اطلاعات کاملتری درباره معنی ضرب المثل ” آنان که غنی ترند محتاج ترند “ بیابید.
اما روزگار گردان است و اتفاقاتی پیش میآید که کسی انتظارش را ندارد. این جوان بدبیار آنقدر عاشق دختری از همان روستا شد که گویی مجنونِ زمانه شده است. خبر این عشق در روستا پیچید. گرچه خود دختر نیز مایل بود با او ازدواج کند، اما گذشتهٔ ناخوشایند جوان باعث شد خانوادهٔ دختر با این وصلت موافق نباشند. حتی بعضیها این ازدواج را نحس و شوم میدانستند.
جوان ناامید شد و در این میان، خواستگار دیگری پیشدستی کرد و خانوادهٔ دختر با او موافقت کردند. مراسم عروسی برپا شد. جوان دلشکسته برای دختر آرزوی خوشبختی کرد و چون نمیتوانست جشن عروسی معشوقهاش را از نزدیک ببیند، در روزهای leading up to the wedding و پایکوبی، از روستا دور شد و به کوههای اطراف پناه برد.
در آن کوهها، آبهای حاصل از برفهای زمستانی، رودخانهای بزرگ تشکیل میداد. جوان که دستش از همه چیز کوتاه بود، برای آرام کردن دل عاشقانهاش، از میان دشت و کوه، دستهگلی زیبا چید. چون میدانست رودخانه از جلوی خانهٔ عروس میگذرد، گلها را به آب سپرد، شاید که نگاه عروس به آن بیفتد.
جلوی خانه، بچهها مشغول بازی بودند. همین که چشمشان به دستهگل افتاد، برای گرفتن آن از یکدیگر سبقت گرفتند. دخترک خواهر عروس برای گرفتن گل، خود را به رودخانه زد، اما گرداب او را گرفت و در خود غرق کرد. دخترک از دنیا رفت و جشن عروسی به مجلس عزا تبدیل شد.
در اینجا میتوانید اطلاعات کاملتری درباره معنی ضرب المثل ” کارد بزنی خونش در نمی آید “ بیابید.
جوان پس از یکی دو روز به روستا برگشت. در مقابل قهوهخانهای غمزده نشست. ماجرا را برایش تعریف کردند: جشن عروسی به عزا تبدیل شده است. وقتی علت را پرسید، برایش شرح دادند.
جوان آهی از دل برکشید و داستان دستهگل را گفت: که او آن را برای عروس به آب انداخته بود. مردم با شنیدن این حرف گفتند: «پس آن دستهگل را تو به آب داده بودی؟»