حتماً برای شما هم پیش آمده که در موقعیتی، فردی را دیدهاید که با اعتماد به نفس زیاد و برتریجویی، در حال امر و نهی به دیگران است. اما ناگهان شخص دیگری از راه میرسد که از او قدرتمندتر است و همان برخورد را در مقابلش انجام میدهد. در چنین مواقعی است که یاد ضربالمثل “دست بالای دست بسیار است” میافتیم.
توصیه میکنیم حتماً مقاله معنی ضرب المثل ” دبه کردن “ را مطالعه کنید.
این ضربالمثل به زبان ساده به ما یادآوری میکند که همیشه کسی هست که از ما تواناتر، قویتر یا با نفوذتر باشد. هیچکس در اوج نیست و هیچ قدرتی مطلق و همیشگی نیست. اگر کسی فکر میکده در جایگاه بسیار بالایی قرار گرفته، باید بداند که افراد دیگری هم هستند که میتوانند جایگاه بالاتری از او داشته باشند.
این مفهوم را میتوان در داستان ماهیگیر و پادشاه به خوبی دید. ماهیگیری که فکر میکرد پادشاه قدرتمندترین فرد است، با سفر به قصر و سپس دیدار با ملکه و پس از آن خدا، پی میبرد که حتی قدرتمندترین انسانها نیز در مقابل نیروی برتر، کوچک هستند.
این حکایت و این ضربالمثل درس بزرگی به ما میدهد: باید فروتن بود و هرگز غرور و تکبر را جایگزین مهربانی و فروتنی نکرد. زیرا همیشه “دست بالای دست بسیار است”.
برای مطالعه بیشتر، به معنی ضرب المثل ” شریک دزد و رفیق قافله “ سری سر بزنید.

در این نوشته، داستان و مفهوم ضربالمثل ایرانی «دست بالای دست بسیار است» را بررسی میکنیم. با ما همراه باشید.
دست بالای دست بسیار است یعنی چه؟
همیشه کسی یا چیزی وجود دارد که از ما و داراییهای ما بالاتر است. ضربالمثل “دست بالای دست بسیار است” معمولاً در دو موقعیت به کار میرود: اول، وقتی شما به جایگاه خوبی در زندگی یا کارتان میرسید و فکر میکنید کسی بالاتر از شما نیست، ناگهان فردی با موقعیت بهتر پدیدار میشود. دوم، زمانی که به کسی ستم کنید، ممکن است شخص دیگری همان رفتار را با شما داشته باشد. در چنین مواقعی این ضربالمثل را به یاد میآورند.
| ایموجی این ضرب المثل | 🖐🏻🔝 🖐🏻➕ |

در صورت علاقهمندی، مطلب اشعار و ضرب المثل هایی درباره دوست را از دست ندهید.
انشا در قالب داستان ضرب المثل دست بالای دست بسیار است
در یک روز گرم تابستان، سنگتراشی از زندگی خود ناراضی بود و احساس میکرد کسی به حسابش نمیآید. وقتی از جلوی خانه یک تاجر ثروتمند رد شد، درِ خانه باز بود و او باغ بزرگ، خدمتکاران و عمارت مجلل تاجر را دید. با خودش گفت: «این تاجر چقدر پولدار است!» و آرزو کرد که مانند او شود و قدرتی داشته باشد. ناگهان، به خواست خداوند، او تبدیل به تاجری پرآوازه و ثروتمند شد.
مدتی فکر میکرد که از همه تواناتر است. تا این که روزی حاکم شهر از آنجا گذشت و دید همه مردم، حتی تاجران، به او احترام میگذارند. مرد با خود گفت: «ای کاش من هم حاکم بودم، آن وقت از همه قویتر میشدم!» باز هم آرزویش برآورده شد و به حاکم شهر تبدیل شد. وقتی روی تخت روان نشسته بود، مردم به او تعظیم میکردند. اما خورشید چنان گرم و آزاردهنده بود که احساس کرد از خورشید ضعیفتر است. پس آرزو کرد خورشید شود و خورشید شد و با تمام توان بر زمین تابید.
کمی بعد، ابری سیاه و بزرگ جلوی نور او را گرفت. با خود گفت: «این ابر از من قویتر است.» پس آرزو کرد ابر شود و ابر شد. اما باد تندی وزید و او را به هر سو میراند. این بار آرزو کرد باد شود. وقتی به یک صخره سنگی رسید، نتوانست آن را تکان دهد. با خود گفت: «این صخره از همه قدرتمندتر است.» پس تبدیل به یک سنگ بزرگ و سفت شد.
در همین حال که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدای ضربههایی شنید و احساس کرد دارد خرد میشود. به پایین نگاه کرد و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم مشغول تراشیدن او بود!